تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو -
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

ووی ددم یاندی!!!

 

یک خاطره از بابام!!!

 

بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.

دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.

بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:

یک روز به اتفاق بهروز و جواد دوتا از هم دانشکده ای ها با سه تا دختر همکلاسی امان قرار گذاشتیم که با هم در پارک درس بخوانیم و از آنجا که من و دوستانم فقط دو اتحاد اول رو بلد بودیم زود درس خوندن مون به آخر رسید و تصمیم گرفتیم به سینما برویم.

آن زمان دختر پسرهای جوان به سینما فرهنگ می رفتند و معمولاً در طول پخش فیلم به همه چیز نگاه میکردند! به جز فیلم و به همه چیز گوش میدادند به غیر از حرفهای آرتیستهای فیلم.

آنزمان من که پول نداشتم معمولا یک سیگار ارزان قیمت به نام اشنو ویژه میکشیدم که اندازه این سیگار به اندازه انگشت کوچیکه دست یک بچه مدرسه ای بود اما هر موقع که با دوستهای دخترم برای حل کردن دو اتحاد اول میرفتیم من برای کلاس گذاشتن چند تا سیگار مالبرو میخریدم که از لحاظ اندازه دو برابر اشنو ویژه بود واز لحاظ کلاس چند برابر این سیگار بی کلاس بود

بابام ادامه داد:فیلم شروع شد و ما به فاصله یک در میان با دختران همکلاسی نشسته بودیم و در طول فیلم و تاریکی مطلق سالن سینما فرصت را غنیمت شمرده و شروع به صحبت کردن کردیم.من تمام توجه ام به این بود که فارسی را بدون لهجه صحبت کنم در این بین همینطور که با فارسی حرف زدن کلاس گذاشته بودم با در آوردن یک سیگار مالبرو کلاسم را بالاتر بردم. سیگارم این بار بازحمت روشن شد و من بی توجه به این موضوع به فارسی حرف زدنم توجه داشتم و سعی کردم با صحبت کردن در باره دو اتحاد اول دانشم رو به رخ همکلاسی دخترم بکشونم .اونهم با خوردن تخمه و چس فیل مدام حرفهای من رو تایید میکرد

در گرما گرم این مراوده علمی در محیط فرهنگی بودیم که به نا گه احساس سوزش شدید در ناحیه پاهام موجب شد تمرکزم رو از دست بدم واز خود بیخود بشم و به صدای بلند و به زبان مادری در حالیکه فارسی یادم رفته بود داد بزنم "ووی ددم یاندی" این فریاد به صورتی بود که همه برگشتن و بی تابی های من هم به حدی بود که چراغهای سینما را روشن کردن تا به وضعیت من رسیدگی کنند

آره پسرم من بر حسب عادت که همیشه سیگار اشنو میکشیدم در تاریکی سیگار مالبرو رو از وسط روشن کرده   بودم و وقتی سیگار  از وسط روشن شده بود به دو نیم تقسیم شده بود  و روی پاهام افتاده بود و شلوار من هم که نخش نازک بود طوری سوخت که من در یک آن از خود بیخود شدم

آره پسرم جای اون سوختگی هنوز روی پاهام هست اما حیف که نمیتونم جاش رو به تو نشون بدم

آره پسرم وقتی به تو نگاه میکنم که سرت به لاک خودته و دنبال درس خوندن هستی و مثل من دو اتحاد رو بهونه دوستی با دخترها نمیکنی کلی خدا رو شکر میکنم !!!

 

از اون روز چند روزی گذشته و من تازه فهمیدم که مادرم چرا همیشه میگه که درست عینهو بابات میمونی

 

تکمله:من به عشق دوستان قدیمی برگشتم اما خدا بگم چکار کنه جنتلمن واقعی رو که از موقع برگشتنم حتی  یک کامنت هم برام نگذاشته

نوشته شده توسط علی نق نقو در 8:1 با موضوع: | لينک ثابت |