یک شب برفی!!!
اصلا من شانس درس دادن ندارم. هر کی ندونه شما خوب میدونید که اون دفعه میخواستم ریاضی یاد بدم که چه بلای سرم امد(وقتی معلم ریاضی شدم). یک بارهم که اون ماجرای سوتی دادن تو رستوران پیش امد(مال من مال تو )و حالا اینم سومیش:
گفتم دیرم شده داره هوا تاریک میشه دیگه باید برم. اما اون هی اصرار میکرد امشب بمون پیشم تا درسمون تموم بشه. گفتم اگه بابات بیاد بالا ومن رو اینجا ببینه چی بهش بگم اونم گفت اولا اون بالا نمیاد. دوما مگه ما داره چه کار میکنیم غیر از اینه که داره درس میخونیم.گفتم عزیز من اگه بابات غیر از دو اتحاد اول که من فقط اونها رو بلد هستم ازم بپرسه من چی باید جوابش روبدم. دوما اگه روز بود یک چیزی ولی اگه نصف شب من رو اینجا ببینه نمیگه این چه وقت درس خوندنه؟ اونم گفت بهت قول میدم هیچکس شبها طبقه بالاکه اتاق من باشه نمیاد فقط مادرم صبحها پس از رسوندن برادر کوچیکم به مدرسه اش میاد اتاق من رو مرتب میکنه. فقط تو صبح زود قبل از اینکه مادرم بخواد برادرم رو به مدرسه ببره باید یواشکی فلنگ رو ببندی.
گفتم اگه نصف شب بیان بالا و ما رو با هم ببینن فکرشون هزار راه میره. اما اون اصرار داشت که وقتی طلا پاکه چه منتش به خاکه!!!بالاخره راضی شدم تا خود صبح با هم معادله دومجهولی حل کنیم و دو اتحاد اول رو مرور کنیم از شما هم خواهش میکنم به جای بابا ومامان فریده فکرهای بد بد نکنید که این وصله ها اصلا به من نمیچسبه
###
اون شب تا خود صبح برف بارید صبح نزدیک ساعت 7 یواشکی از پله ها پاییین امدم تا قبل از اینکه مادر فریده از خواب بلند بشه من از خونشون برم بیرون.
اما فکر همه چیز رو کرده بودم به غیر از برف!!!میدونید چرا؟چون امدم از در برم بیرون که دیدم فریده دستم رو گرفت و گفت کجا داری میری دیونه؟گفتم یعنی میگی بازم بمونم و معادله دو مجهولی حل کنیم؟.گفت نه خنگ خدا مگه نمیبینی برف نشسته و اگه تو الان بری جای پاهات میمونه و مادرم میفهمه که یکی تو خونه بوده وزودتر از اون از خونه بیرون رفته.راستش دیگه به اینش فکر نکرده بودم
حالا تصور کنید از یک طرف موندم که چه کار کنم از یک طرف هم هر لحظه امکان داره با صداهای ما یکی بلند شه و مارو ببینه.خواستم بر عکس برم بیرون دیدم خوب چه فایده داره میگن کی اول صبح اومده خونه خواستم بمونم تا برفها اب بشه دیدم که شاید 2 یا 3 روزی بلکه بیشتر طول بکشه ضمن اینکه مادر فریده بعد از رسوندن داداش کوچیکش میاد طبقه بالا. بالاخره یک فکر به نظرم رسید دستهام رو مشت کردم. لبم رو گاز گرفتم و چشمام رو بستم و بعد از یک دور خیز دو قدمی خودم رو وسط کوچه پرت کردم واز اونجا به بعدش رو عادی رفتم انگار نه انگار.
اون روز هم تجربه ای بود که به خیر گذشت تا من باشم اگه خواستم شب برم جایی و درس ریاضی بدم(فقط دو اتحاد اول)اول به اخبار هواشناسی گوش بدم
فریده میگفت مادرش صبح وقتی یک رد پا رو روبروی خونشون دیده که انگار از اسمون به زمین افتاده حسابی ترسیده چون فکر میکنه که محلشون جن داره چون اون معتقد بوده رد پا ها شبیه سم بز بوده!!!
مژده مژده:به علت استقبال بی نظیر خوانندگان قرعه کشی وبلاگ حالا حالا ها تمدید شد

