تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو -
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

انتقام تند در شب!!!

 

تقدیم به تمام عزیزانی که عشقشان موجب آمدنم  شد

 

یا لبش رو گاز میگرفت یا دندونهاش رو به هم میسابید.یا سیاهی چشماش محو میشد یا چشمهاش رو به هم فشار میداد. صداهای عجیب غریب از خودش در میاورد. هی پاهاش رو به هم میمالید و ناله میکرد.

آهان ببخشید بی مقدمه شروع کردم .اونقدر التماسم میکرد که حواس برام نگذاشت که اولش بگم این موضوع ساعت 10 شب اتفاق افتاد. اونهم توی یک کوچه خلوت و من میخواستم اون رو دقیقا به جایی ببرم که از قبل نقشه اش رو کشیده بودم. اونهم درست در خونه لیلا بود که بابای نامردش حتی حاضر نشده بود من به خواستگاری دخترش برم.

گلاب به روتون شاش امان پرویز رو بریده بود دیگه طاقت نداشت هی میپرسید پس کی میرسیم؟ . خونه لیلا رو بهش نشون دادم و بدونه اینکه بهش اصل موضوع رو بگم گفتم اون خونه رو که میبینی صاحبش رفته خارج .خیلی وقته که کسی توش زندگی نمیکنه. اینجا هم که کسی نیست پس برو با خیال راحت خودت رو راحت کن!!

اشک شادی تو چشم پرویز حلقه زده بود همانطور که من رو بوس میکرد با سرعت به سمت خونه لیلا میدوید و در همون حالت زیپ شلوارش هم پایین میکشید.دیدم که پشت به من کرده وقتی رد آبی که از روی دیوار به زمین میریخت و مثل یک رودخونه وسط کوچه میومد رو دیدم خیالم راحت شد و برگشتم تا خیالش راحت باشه و خودش رو راحت کنه.

در دلم داشتم به انتقام تندی!!! که از بابای لیلا گرفته بودم میخندیدم که یک مرتبه صدای داد وفریادی رو شنیدم.برگشتم صدا صدای بابای لیلا بود که از خونه بیرون امده بود و وقتی با تشکیلات پرویز رو به رو شده بود شروع به گلاویز شدن کرده بود. پرویز بیچاره هم هی زیر مشت ولگد معذرت خواهی میکرد و میگفت نمیدونسته که توی این خونه کسی زندگی میکنه. منکه اوضاع رو خراب دیدم جلو رفتم و مثل از همه جا بی خبرها شروع به جدا کردن طرفین کردم و داشتم کم کم موضوع رو ماستمالی میکردم.

 بابای لیلا آروم شده بود.منهم به خاطر اینکه موضوع زودتر فیصله پیدا کنه و زودتر در بریم کیف و پول و موبایلو عینک پرویز رو که وسط کوچه افتاده بود جمع میکردم که دیدم دوباره صدای داد وبیداد میاد

 قاسم آقا کاسب محل که سر وصدا رو شنیده بود جلو امده بود و وقتی موضوع رو شنیده بود به بهانه اینکه حتما همین ادم چند شب پیش در مغازش خرابکاری کرده افتاده بود به جون پرویز و حالا نزن وکی بزن ول کن معامله هم نبود!!!

این بار من و بابای لیلا واسطه شدیم بابای لیلا قاسم آقا رو کنار کشیده بود منم که کیف و پول و موبایلو عینک پرویز رو که دوباره وسط کوچه افتاده بود جمع میکردم

بعد با خوشحالی طرف قاسم اقا رفتم که بالاخره کوتاه امده بود وداشتم باهاش خداحافظی میکردم که یکمرتبه دیدم باز صدا میاد. اینبار بهروز برادر لیلا که به هوا خواهی از باباش به کوچه امده بود به محض اینکه از موضوع مطلع شده بود افتاده بود به جون پرویز بخت برگشته و حالا نزن و کی بزن!!

اینبار به اتفاق بابای لیلا و قاسم اقا میانجیگری کردیم وپرویز رو از زیر دست وپای بهروز بیرون کشیدیم اونها بهروز رو یک طرف کشیدن منم کیف و پول و موبایل و عینک پرویز رو که وسط کوچه افتاده بود جمع میکردم

چیه بازم حتما منتظرید که بقیه کسبه محل و فک و فامیل لیلا پیداشون بشه وپرویز بنده خدا رو بزنن و منم کیف و پول و موبایلو عینک پرویز رو که وسط کوچه افتاده جمع کنم!!!

سالها از اون شب میگذاره و من وقتی یاد اون شب میافتم از یک بابت ناراحتم که پرویز هیچ وقت ندونست که من از قصد اون رو بردم در خونه لیلا از یکطرف خوشحالم که خوشبختانه پرویز مدفوع نداشت وگرنه اوضاع عجب قمر در عقربی میشد

 

نکته:به احترام و عشق به تک تک تون برگشتم و تا اون روزی که با افت بازدید کننده و کامنت روبرو نشم باز هم ادامه میدم!!!

 

نکته(2):از این به بعد هر هفته یکشنبه ها با یک خاطره جدید میام.لطفا منتظر دعوتنامه نباشید.شما خودتون صاحب خونه اید پس من منتظرتونم. فک و فامیل وتبلیغ به دوستان یادتون نره

 

 آگهی:از بین کامنت گذارهای محترم یک ویلای ۴۰۰۰ متری در شمال و یک بنز الگانس به قید قرعه تعلق میگیره پس نظر یادتون نره!!!

نوشته شده توسط علی نق نقو در 7:39 با موضوع: | لينک ثابت |