تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو -
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386

تیک عصبی!!!

 

یک درس آموزنده برای اونایی که رو نگاهشون هیچ کنترلی ندارن!!!

 

یک فیلسوف شهیر شرق میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون شما حواستون به اونها نیست اونها هم حواسشون به شما نباشه!!!

 

عمو کوچیکم زنگ زد که اگه آب دستته زمین بگذار و همین شب جمعه بیا همدان. چون ما یک مهمونی گرفتیم و تو این مهمونی دختر خاله زن عموت رو هم دعوت کردیم تا به این بهونه شما دوتا کبوتر همدیگه رو ببینید شاید گره از بخت جفتتون باز بشه!

البته از عموم خیالم راحت بود که من رو جایی نمیخواد ببره و خودش با طرف بره تو یک اتاق و من رو با دختره تنها بگذاره. به همین خاطربدون درنگ زنگ زدم ترمینال غرب و یک بلیط برای روز پنجشنبه رزرو کردم

ترمینال غرب شلوغ بود. اتوبوس در حال مسافرگیری بود.عده ای داخل اتوبوس نشسته بودند.تعدادی هم چمدونشون رو به شاگرد راننده داده بودند تا تو صندوق بگذاره.از دور داشتم مسافرها رو ورانداز میکردم. یک پیرزن یک گوشه وایستاده بود. یک جوانکی داشت با موبایل حرف میزد. یکی... اما این یکی خودش بود. یک دختر خوش تیپ و با کلاس داشت سوار همون اتوبوسی میشدکه قرار بود منم سوارش بشم. قد بلند, موهای مش کرده, مانتوی کوتاه,.. وای خدای من خود خودش بود!!!

با خودم گفتم قبل از اینکه 370 کیلومتر تا همدان برم و دخترخاله زن عموم رو ببینم به نقد بچسبم و نسیه رو ولش کنم.به خاطر همین سریع خودم رو به اتوبوس رسوندم.از پله ها که بالا رفتم دیدم دختره پشت صندلی راننده نشسته.خوشبختانه صندلی منم  ردیف دوم بود یعنی دقیقا پشت سر دختره از اونجا که امکان داشت دیگه با دختره تا خود همدان چهره به چهره نشم همینکه میخواستم از کنار صندلیش رد بشم برای جلب نظرش و به رخ کشیدن جاذبه جنسی ام یک چشمک براش پروندم

.نگاه بهت زده دختره بعد از چشمک پروندن من به سمت بغل دستیش برگشت که وقتی من هم نگاهش رو تعقیب کردم دیدم ای دل غافل یک جوون هیکلی لندهور قلچماق مثل بوکسور ها بغل دست دختره نشسته و از تیپ وقیافه پسره معلومه که باید برادر دختره باشه!!!

از بد حادثه برادراحتمالی دختره هم همینطور زل زده بود به صورت من و سرخی صورتش نشون میداد که چشمک من رو دیده و حسابی هم عصبانیه من که قافیه رو تنگ دیدم نا خوداگاه به برادر دختره هم چشمک زدم و در حالیکه این کار رو تکرار میکردم سعی میکردم وانمود کنم که تیک عصبی دارم و این چشمکها بی اراده است

خوشبختانه پسره هیچ عکس العملی تا نشستن کامل من روی صندلی نشون نداداما به محض اینکه من با ترس و لرز جا خوش کردم دیدم پسره برگشت و چهره به چهره من شد. در این لحظه هم یادم افتاد بازم باید چشمک بزنم پسره با دیدن این صحنه برگشت و هیچی نگفت.

نه!ازیاد خوشبین نباشیدچون کار به همین راحتی ها هم ختم به خیر نشد.چون اون پسره لندهور قلچماق هر پنج دقیقه یک بار تو مسیر پنج ساعته همدان به سمت عقب بر میگشت و من مجبور بودم به خاطر رد گم کردن بهش چشمک بزنم!

میدونید از چی خیلی زورم اومد. یکی اونوقت که وقتی اتوبوس نگه داشت و ما رفتیم غذا بخوریم دقیقا نشست روبروم  و غذا رو با چشمکهای متوالیم کوفتم کرد یکی هم تو اتوبوس وقتی بر میگشت و من مجبور میشدم چشمک بزنم پسره به دختره یک سوقلمه میزد و یک چیزی در گوشش میگفت و دوتایی میزدن زیر خنده!!! اونا تا همدان خندیدن من تا همدان چشمک زدم!!!

 

وای که نمیدونید که خنده دختره چقدر تقاطع نیم تنه بالا و پائینم رو میسوزوند!!!

 

تموم شد منتظر چی هستید؟

 

شما هم حوصله داریدهااااااااااااااا حالا با این اعصاب خورد توقع دارید ماجرای دختر خاله زن عموم روبراتون  تعریف کنم؟

 

نتیجه اخلاقی:عه بازم حوصله دارید هاااااااااااااااشما توقع دارید با این اعصاب خراب براتون نتیجه اخلاقی هم بگیرم !!!
نوشته شده توسط علی نق نقو در 7:52 با موضوع: تیک عصبی | لينک ثابت |