سر درد پر درد سر!!!
اگه دنبال طنز میگردید این مطلب رو نخونید!!!
دور از جون شما,دور از جون شما,نمیدونم چرا آدمها دوست دارن بعضی موقعها خودشون رو چس کنن!(ببخشید مودبانش نمیدونم چی میشه!). یکی از این آدمها هم خودمم. حالا من خودم رو برای کی چس کرده بودم؟ خوب معلومه دیگه طبق معمول برای یکی از دخترهای دانشگاه!برای چی؟ خوب معلومه دیگه حالا که نمیخواستم جاذبه جنسی ام رو به رخش بکشونم حداقل باید یک جور توجهش رو به خودم جلب میکردم.حالا نتیجه اش چی شد؟خوب معلومه دیگه ادامه مطلب رو بخونید طبق معمول معلومه دیگه!!!
من وفرشته "تا وقت گیر میاوردیم به بهونه دستشویی رفتن (فکر بد نکنید جدا جدا میرفتیم)از کلاس درس میزدیم بیرن اما تا میامدیم صحبت کنیم اختلافات بالا میگرفت و سر مسایلی مثل خوب یا بد بودن تزریق زیر لب نیکبخت واحدی,اندازه مطلوب اونجای خانم جنیفر لوپز و... شروع به جر وبحث میکردیم طوریکه دیگه این جر وبحثها داشت برامون عادی میشد.
اون روز تصمیم گرفتم که به این جریان خاتمه بدم.به همین خاطر اون روز وقتی کار به بحث کشیده شد با یک نقشه قبلی سریع سرم رو گرفتم و گفتم"آخ سرم. آخ سرم. همش تقصیر توست از بس که سر به سرم میزاری!"نقشه ام گرفته بود چون بلافاصله دست وپاچه شد و اون که تا حالا به من نگفته بود قربونت برم. شروع کرد به قربون صدقه رفتن من. اما مگه من حاضر بودم تمومش کنم و به خاطر اینکه بیشتر تحریکش کنم دستم رو از رو سرم بر نمیداشتم و هی چشمام رو میبستم ولبم رو گاز میگرفتم. اونم که ناراحت شده بود اصرار داشت که به درمانگاه روبرو دانشگاه بریم. از من انکار و از اون اصرار .اگه کمی استقامت میکردم شاید شک برش میداشت. به همین خاطر در حالیکه گیج گیج میزدم با هم به درمانگاه روبروی دانشگاه رفتیم. فرشته با نگرانی از دربون درمانگاه پرسید "اینجا متخصص سر درد داره"دربون یک نگاهی به من کرد وگفت"این موقع روز متخصص سر درد نداریم اما اگه میخواید پشت ساختمان یک بیمارستان تخصصی هست البته تابلو نداره یک در گاراژی داره در بزنید در رو براتون باز میکنن."من که بهونه گیر اورده بودم از خدا خواسته گفتم"ولش کن اصلا نمیخواد خودش خوب میشه"اما فرشته که نمیخواست توی دوستی کم بیاره گفت"نه حتما باید بریم بیمارستان تخصص سر درد!!!"
خدایا چه کار باید میکردم آخه بیمارستان تخصصی سر درد چه صیغه ایه ؟بالاخره با هم به خیابون پشتی رفتیم اونجا فقط یک باغ بزرگ بود با یک در گاراژی بزرگ. گفتم شاید اشتباه امدیم اما غیر از اون باغ ساختمون دیگه ای نبود به خاطر همین در زدیم. به محض اینکه در زدیم یک قلچماق در رو باز کرد ازش سئوال کردیم اونم گفت که دقیقا درست امدیم و ما رو به داخل هدایت کرد.
به محض ورود مریضها رو دیدم که با روپوش آبی مشغول قدم زدن بودن. قلچماق ما رو به یک ساختمون هدایت کرد تا برود دکتر کشیک را بیاورد.
همه جا رو سکوت همراه با صدای کلاغها گرفته بود .اصلا همه یک جورایی بودن. دقت کردم دیدم یکی از مریضها چوب لای پاهاش گذاشته و ادای موتور سوارها رو در میاره.یکی دیگه شلوار اون یکی رو میکشید پایین. یکی دیگه ادای زنبورک زدن رو در میاورد.... یک حسی میگفت اشتباه امدیم فرشته هم تایید کرد. موقعی مطمئن شدیم که تابلوی بزرگی رو دیدیم که روش نوشته شده بود بیمارستان روانی ...
بهش گفتم ببین من رو کجاها کشوندی بیا زود برگردیم.اونم با شرمندگی با من همراه شد. در همین حین یکی زد رو دوشم.آقای دکتر بود که همراه قلچماق آمده بود.اون با خوش رویی رو به من کرد وگفت"تو بازم آمدی که؟"وقتی نگاه متعجب فرشته رو دیدم برای اینکه مطمئنش کنم که دکتر اشتباه گرفته به دکتر گفتم"آقای دکتر فکر کنم اشتباه شده من اولین باره اینجا میام اصلا ما نمیدونستیم که اینجا تیمارستانه"دکتر با تکون دادن سر و یک لبخند ملیح از روی تمسخر رو به فرشته کرد و گفت"چی شده بازم بی تابی میکنه؟این بار چند تا شیشه شکونده؟دفعه قبل که بهتون گفتم بگذارید بستری بشه.حالا هم اشکال نداره اگه بخوابونیدش من یک ماهه خوبش میکنم"اشک تو چشم فرشته جمع شده بود وهمینطور هاج وواج به حرفهای دکتر گوش میداد که دوباره پریدم وسط و گفتم"آقای دکتر شیشه کدومه؟ چرا بی راه میگی من..."دکتر لبخندی زد و گفت"تو ناراحت نباش عزیزم قرصهای که بهت دادم خوردی؟
قلچماق نمیگذاشت از در بیمارستان بیرون بیام. اگه فرشته قول نداده بود که فردا من رو به اونجا ببره امکان نداشت که بتونم از دستشون فرار کنم
از فردا هر موقع که من رو میدید راهش رو کج میکرد و از یک طرف دیگه میرفت. چند بار به طرفش رفتم تا میامدم قسم بخورم که اون دکتر لعنتی اشتباه گرفته بود اون لبخند میزد و همینطور که یک نوشیدنی تعارفم میکرد به سبک تکون دادن سر دکتر از من میخواست که عصبانی نشم چون برای سرم خوب نیست!!!
نتیجه اخلاقی:شما هم حوصله داریدها!وقتی طرف مقابل آدم رو دیونه حساب میکنه توقع دارید پیام عاقلانه بشنوید!!!

