تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو - خواستگاری با اعمال شاقه
سه شنبه هشتم آبان 1386

داماد 45 دقیقه ای!!!

 

با ادای احترام به حاج یونس فتوحی!!!

 

حدود 60 الی 70 سال سن داشت. و با وجود اینکه هر روز کلاه گیسش رو طبق مدلهای روز عوض میکرد و یک دست دندون مصنوعی ردیف گذاشته بود و داده بود پوستش رو هم کشیده بودن اما بازم 60 الی 70 سال رو نشون میداد.

تو اداره حکم پیشکسوت همه رو داشت. کسی هم به رندی و زرنگیش شکی نداشت.اسمش آقای صادقی بود.یک روز صدام کردوپرسید"فلانی تو چرا زن نمیگیری؟ازجاذبه جنسی تو که همه تعریف میکنن "

منم در جوابش گفتم"آخه کی حاضر میشه زنش رو بده به من؟"

آقای صادقی با جدیت گفت"لوس نشو من دارم جدی صحبت میکنم. اگه تمایل به ازدواج داری من یک دختر خوب سراغ دارم اگه میخوای من یک قرار  تو خونشون بزارم و تو دختره رو ببین اگه پسندیدی با خانواده در میون بذار البته مطمئنم که از دختره خوشت میاد چون درست اخلاقش و حرکاتش مثل خودت میمونه و خدا انگار شما دو تا رو برای هم خلق کرده "

فردا فرا رسید.بهترین لباسم رو پوشیدم  تازه کراوات هم زدم هرچند که رنگش ست نبود اما خوب تضاد هم که اخیرا  مد شده. ادکلن آبجی کوچیکم رو زدم.از ژل بابام هم به موهام زدم شده بودم عینهو یک تیکه ماه!!!!

آقای صادقی سر قرار منتظرم بود با هم به خونه دختره رفتیم. خونشون بالای شهر بود یک خونه ویلای خیلی شیک. با خودم گفتم اگه این وصلت سر بگیره دیگه نونم تو روغنه.

بگذریم . مادر دختره در رو باز کرد.اون یک خانوم حدود 45 ساله شیک و جذاب بود. آقای صادقی ما رو بهم معرفی کرد و گفت"این مادر ودختر با هم تنها زندگی میکنن"

کم کم منتظر دختره بودم.قلبم به تپش شدیدی افتاده بود دست و پام میلرزید به نفس نفس افتاده بودم که با شنیدن "سلام"سرم رو بالا اوردم اما یکمرتبه دیدم که یک فولاد زره جلوم ایستاده.ابروهای پاچه بزی, با حدود 160 سا نت قد و وزنی حدود 110 تا 120 کیلو.از چشماش خون میزد بیرون با خودم فکر کردم شاید کلفتشون که داره چای تعارف میکنه که یکمرتبه آقای صادقی گفت"علی جون اون دختر رعنا که میگفتم همین خانوم خوشگلست"دختره دستش رو جلو اورد. همه چیز بهش میخورد به غیر از خوشگلی..کم مونده بوداز ترس  سکته کنم.دختره روبروم نشست و همینطور به چشمام زل زده بود.

من تو هزار ویک فکر بودم آقای صادقی هم یک ریز داشت مزه میپروند و جوکهای بی مزه تعریف میکرد و دائم میپرسید "علی جون تو چرا حرفی نمیزنی؟"

وقتی هم که جواب سر بالا شنید رو کرد به مادر دختره و گفت"نه خانوم اینطوری نمیشه پاشو من و شما بریم تو اتاق تا این دو کبوتر عاشق بتونن با خیال راحت با هم حرف بزنن"

مادر هم از خدا خواسته بلند شد و گفت "بچه ها راحت باشید و هر چی تو دلتون هست بدون رو در بایسی با هم بگید"

این رو گفت و به اتفاق آقای صادقی رفتن تو اتاق مجاور و در رو هم بستن تا ما راحت باشیم!!!

حالا خر و بیار وباقالی بار کن. آخه من چه حرفی داشتم که با این دختره بزنم. به خاطر همین خودم رو سر گرم بازی با انگشتهام کردم و هی سقف خونه رو نگاه میکردم تا بلکه این لحظات تموم بشه!

یکمرتبه دختره گفت"ببینم شما چطور شد که عاشق من شدید؟"

دیگه شک نداشتم که دختره ناراحتی روانی داره از نوع  شل حرف زدنش , فش فش کردنش و چشمای از حدقه بیرون زده اش حدسم قطعی شده بود

گفتم"شاید قسمت این بوده"

دختره گفت"من خیلی بد شانسم که تو عاشقم شدی اما خوب اشکال نداره منم عاشقت میشم!!!"

دیگه داشت ورژن جدید لیلی و مجنون هم ساخته میشد!!!"

حالا خوب بود که من جاذبه جنسی ام رو به رخش نکشونده بودم. اما چاره ای نبود تمام مدت هرچی اون گفت منم گفتم چشم تا نکنه دختره بهم حمله بکنه

حدود 45 دقیقه گذشته بود اما از آقای صادقی و مادر دختره خبری نبود.اما ناگهان با دوجفت گوشم یک صداهایی توجه ام رو جلب کرد  صداهایی در مایه فنر تخت و حرفهای ادمهای روی تخت(چون قراره پسر خوبی باشم لطفا نوع صدا رو نپرسید)

 

بعله درست فهمیدید این پیرمرد کلاه گیسی من رو با خودش برده بود بلکم سر دختره گرم بشه خودش هم با مادره بعله!!!

فردا دیدمش روم رو برگردوندم آمد سراغم که علی جون حق با توست دیشب فکر کردم دیدم شما به هم نمیایید چون اختلاف طبقاتی دارید پس بهتره فکرش رو از سرت بیرون کنی!!!

 

توجه:آقایان محترم خواهشمند است به هیچ عنوان شماره تلفن یا ادرس اقای صادقی را درخواست نکنند  چون با درخواست شما موافقت نمیشود

(مدیریت و روابط عمومی و کلیه کارکنان وبلاگ علی نق نقو)

دلتون میاد نظر ندید؟!

نوشته شده توسط علی نق نقو در 6:43 با موضوع: داماد45 دقیقه ای | لينک ثابت |