مال من و مال تو!!!
حالا مانتو هاي رنگارنگش هيچ،اما روزي با يك ماشين مدل بالا ميامد دانشگاه.از لحاظ زيبائي هم خدائيش چيزي كم نداشت بطوريكه تمام پسرهاي دانشكده به نوعي ميخش بودن.!
يك روز از سر كلاس آ مدم بيرون كه گلاب به روتون برم دستشويي.وقتي از دستشويي بيرون آمدم ديدم اونهم از كلاس بيرون زده و تو محوطه ايستاده.منم به خاطر اينكه جاذبه جنسي ام رو به رخش بكشم بدون اونكه بهش توجهي نشون بدم از كنارش رد شدم كه يكمرتبه صدام كرد.
خدايا چه لحظه با شكوهي بود!اون از من خواست كه بهش رياضي ياد بدم!!!!منكه تجربه بدي ازتدريس !رياضي داشتم(روزی که معلم ریاضی شد)بهش گفتم"خدائيش من از رياضي فقط همون دو اتحاد اول رو بلدم"اما مگه اون قبول ميكرد.اون معتقد بود كه من دارم شكسته نفسي ميكنم.من باز از تجربه گذشته گفتم"فقط يك شرط داره و اونم اينه كه من خونه نميام!"اون هم با تعجب گفت"واااااااا حالا كي گفت بيايي خونمون؟!به نظر من بريم رستوران ... نرسيده به ميدون تجريش كه هم كلاس داره هم غذاهاش كل ويوم(به قول قلعه نوعي)خارجيه!
با تعجب پرسيدم" تو رستوران رياضي بخونيم؟" اونم گفت "چرا كه نه؟تازه خيلي هم رومانتيكه!!!"
حالا مشكل شد دو تا چون من تا اون موقع غير از ساندويچي سر كوچمون واونم سوسيس كوكتل غذا بيرون نخورده بودم"غذاي خارجي ديگه چه صيغيه؟!اما خوب غفلت هم موجب پشيموني ميشد لذا تو همون تايم دستشويي زمان قرار رو تعيين كرديم.
***
شب قبل كلي جزوه ها رو دوره كردم تا نكنه ضايع بشم.هر چند كه من بهش گفته بودم که بيشتر از نمره 10 بلد نيستم.اما بازم كار از محكم كاري عيب نميكرد.
روز ملاقات تا ميتونستم به خودم رسيدم از كت وشلوار گرفته تا كروات و . واكس كفش!!!
فقط ميترسيدم كه اداب رستورانهاي بالاي شهر رو بلد نباشم وطبق معمول سوتي بدم.
تا رسيدم ديدم در فضاي تاريك رستوران گوشه اي دنج نشسته!!محيط به همه جا شباهت داشت به جز جايي براي درس خوندن!
سر تون رو درد نيارم از همه چيز و همه كس صحبت كرديم غير از رياضي و دو اتحاد اول.
از طنين صداي داريوش وابي گرفته تا كنسرت آخر گروه كامكاره.از آخرين مدل موي! ليلا فروهر تا آهنگهاي مرحوم جلال همتي!از سايز كفش نيكبخت واحدي تا اندازه قلمبگي باسن جنيفر لوپز!!!
بالاخره گارسون منوي غذا رو اورد.طبق معمول اين دوران اون اصرار ميكرد اول :تو.منم اصرار ميكردم نخير اول شما!تا اينكه بعد از چند بار تعارف من تسليم شدم و منوغذا رو گرفتم.اما تو اين ليست اسم يك غذا هم وجود نداشت كه من حتي قبلا اسمش رو شنيده باشم.منم براي اينكه نشون بدم با كلاسم واين غذاها رو قبلا بارها خوردم شانسكي دستم رو يكي از اسم غذاها گذاشتم. اسم غذا"استرانيا "بود.دختره هم بدون انكه به منو غذانگاه كنه گفت "من ارجيستون ميخورم!"
بحث ادامه داشت و ما به جاي رياضي خوندن هر هرو كر كر ميگفتيم و ميخنديديم كه يك مرتبه گارسون بالاي سرمون حاضر شد و دوتا ظرف غذا رو طرفم گرفت تا من غذاي خودم رو بردارم.
تو رو خدا شانس رو ميبينيد؟آخه من غذاي خودم رو از كجا ميشناختم!!!به خاطر همين اول به دختره تعارف كردم و اونم به من تعارف .... بالاخره دل رو به دريا زدم و يكي از غذاها رو شانسي برداشتم
ديدم دختره در حالي كه اشك تو چشماش حلقه زده بود به من گفت"واي چقدرشاعرانه و رومانتيك!شما چرا مال خودتون رو نميخوريد!!؟"
ميبينيد تو رو خدا بازم سوتي دادم.اما نبايد كم مياوردم.به خاطر همين خودم رو زدم به كوچه علي چپ و گفتم "اينطوري بهتره شما مال من رو بخوريد!منم مال شما رو ميخورم!تا ببينيم مال همديگه چه مزه اي داره!!!(بي ادبها فكرهاي بدبد نكنيد منظورم غذا بود.)
الان چند سال از اون سالهاگذشته و من آخرش نفهميدم كه دختره بالاخره فهميد من غذا رو نشناختم يا نه؟"
نتيجه اخلاقي(1):زنده باد دختر همسايه تو قهوه خونه اونم با ديزي!
نتيجه اخلاقي(2):يكبار جستي ملخك دوبار جستي ملخك اخر نجستي ملخك
نكته:نظر گذاشتن به هيچ عنوان اجباري نيست!!!(قابل توجه بعضي ها)
يادآوري:يك موسسه تحقيقاتي معتبر براي يك پژوهش علمي اقدام به
نظر سنجي كرده حتما در قسمت نظر سنجي شركت كنيد
(مديرعامل وكليه كاركنان وبلاگ علي نق نقو!!!)
