رابطه ریاضی با دختر همسایه
وقتي كه معلم رياضي شدم!
قلبم تلپ تلپ ميزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتي ازم پرسيد به من رياضي ياد ميدي (يكي از دخترهاي همسايمون رو ميگم)با دست پاچگي گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تاي اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولي ميشد توش ميموندم.انتگرال و ديفرانسيل هم كه به كل تعطيل بود اما ديگه نميشد زيرش زد.مرد و قولش!!!
پرسيدم:كي؟كجا؟
گفت:خوب بيا خونمون!
گفتم:عه جلوي مامان و بابات؟ منكه روم نميشه!
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتي اونا نبودن بيا!
ديگه كپ كرده بودم.درست چسبيده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم و پرسيدم:كي خونه نيستن؟
يك نگاه به اين ور و يك نگاه به اون ور كرد وگفت:امشب ساعت 10
با تعجب پرسيدم:امشب ساعت 10 من وتو تنها؟!
با نگاه تحقير اميزي گفت:مگه ميخوايم چه كار كنيم تو ميخواي فقط به من رياضي ياد بدي!!!
البته اون راست ميگفت آخه ما كه غير درس خوندن كاري نداشتيم!
***
ساعت نزديك 10 شب بود از دور خونشون رو برانداز كردم. كمي شلوغ بود.يك تابلو كنار خونه همسايه ديوار به ديوارشون جلب توجهم كرد روش نوشته بود :هيات متوسلان ..."رفت وآمد زياد بود. يكي شربت ميبرد. يكي پرچم ميزد. منم ديدم چه بهتر حالا ديگه 10 شب ته كوچه من تك وتنها توجه كسي رو جلب نميكنم!
به خاطر اينكه فضاي درس خوندن معطر بشه كمي ادكلن زدم.البته ژل هم براي موهام لازم بود. چون اعتماد به نفسم رو بالا ميبرد. به سمت خونه شون حركت كردم ضربان قلبم قابل شمارش نبود. به در خونشون رسيدم. صداي عزاداري از خونه بغلي ميومد تا آمدم در بزنم ديدم در خونشون باز شد!!!
برادر وپدرو مادر دختر همسايمون يك مرتبه بيرون آمدن.منكه اصلا توقع اين ديدار رو نداشتم حسابي حول شدم و بلافاصله دولا شدم وپام رو روي سكوي جلوي در خونه گذاشتم و شروع كردم به باز كردن بند كفشهايم و با دست پاچگي شروع به سلام وعليك كردم
اونها كه از ديدن من تعجب كرده بودن پرسيدن فلاني اين موقع شب اينجا چكار ميكني؟
منكه فكر پليدانه اي به ذهنم رسيد ه بود گفتم دارم ميرم هيات.آخه نذر دارم!!!
مادر دختر همسايمون با لحن خيلي مهربونانه اي گفت:الهي!چه جون با خدا وبا شخصيتي.ايكاش بچه هاي منم مثل تو بودن!
منم كه حسابي جو گير شده بودم با حالت متواضعانه راهم رو به در خونه بغلي كج كردم و به داخل رفتم.
***
پير وجون دور گرفته بودن.يك نفر ميكروفون به دست ميخوند و ما رو دعوت ميكرد3 ضرب سينه بزنيم.منم زدم
چند دقيقه نگذشته بود كه يك نفر ديگه ميكروفون رو گرفت . اون ميگفت موقع خوندنش ما تو سرمون بزنيم.منم زدم
نوبت به نفر بعدي رسيداون فقط روضه ميخوند و ميگفت هر كي گريه نكنه از ما نيست.منم گريه كردم.
اما مثل اينكه اين داستان پايان نداشت. يكي بعد از يكي ديگه ميومدن و ميخوندن وما رو به همكاري دعوت ميكردن.منكه ديگه طاقتم تمام شده بود از اتاق بيرون زدم و دنبال كفشم ميگشتم. كفشم زير راه پله بود. دولا شدم بند كفشم رو ببندم اما تا آمدم بلند شم ديگه چيزي يادم نمياد
. فقط يك لحظه چشمم رو باز كردم ديدم چند نفر بهم آب قند ميدن. يكي آب ميپاشه رو صورتم.يكيشون ميگفت:بنده خدا اونقدر شور گرفته بود كه من نگرانش بودم.بد جور سينه ميزد.اون يكي ميگفت:عجب چهره نوراني داره!اونقدر قشنگ عزا داري كرد كه من چشمش كردم. اون يكي ديگه ميگفت....
بعدا فهميدم موقع بلند شدن سرم به تير آهن بيرون زده از ديوار خورده و من چند لحظه اي از حال رفته بودم حالا هم چند نفر مامور شده بودن كه زير بغلم رو بگيرن و تا خونه من رو برسونن!!!
نتيجه اخلاقي(1):از اون روز تا حالا همون 2 تا اتحاد هم از يادم رفته
نتيجه اخلاقي(2):كار و بايد به كار دون سپرد
نتيجه اخلاقي(3):خدايش دلتون مياد بخونيد و نظر نديد
نفرين:زحماتم حروم كسي كه بخونه و نظر نده
تهدید: اگه کامنت ها بالاتر از۳۰ تا نشه مطلب بعدی رو آپ نمیکنم