تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

وقتي كه من دكتر شدم!!!

 

خدا بيامرز مادر بزرگم86 سال عمر از خدا گرفت واز اين مدت 66 سالش هم در تهران زندگي كرد اما به ادعاي بزرگان فاميل لهجه اش تاآخر عمر با اون روزي كه آمده بود تهران هيچ فرق نكرده بود كه نكرده بود!

يك روز كت و شلوار پوشيده وكراوات وعطر وادكلن و ژل زده اماده رفتن به يك مجلس عروسي بودم كه زنگ زدن و خبر دادن كه مادر بزرگم در بيمارستان بستري شده .منكه به واسطه عشق به مادر بزرگم حسابي نگران شده بودم تصميم گرفتم قبل از رفتن به عروسي يك سر به بيمارستان بزنم.

ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود. طبعا ساعت ملاقات نبود . تعدادي هم با نگهبان مشغول چانه زني بودن تا به يك طريق از مرز نگهباني رد بشن و از بيمارشان عيادت كنن. منهم كه معمولا روحيه خجالتي همراه با شرم وحيا دارم!فكر كردم چطور ميشه از اين سد انساني رد بشم كه يك مرتبه نقشه پليدانه اي به ذهنم رسيد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 9:16 با موضوع: وقتی که دکتر شدم | لينک ثابت |