پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
وقتي كه معلم رياضي شدم!
قلبم تلپ تلپ ميزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتي ازم پرسيد به من رياضي ياد ميدي (يكي از دخترهاي همسايمون رو ميگم)با دست پاچگي گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تاي اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولي ميشد توش ميموندم.انتگرال و ديفرانسيل هم كه به كل تعطيل بود اما ديگه نميشد زيرش زد.مرد و قولش!!!
پرسيدم:كي؟كجا؟
گفت:خوب بيا خونمون!
گفتم:عه جلوي مامان و بابات؟ منكه روم نميشه!
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتي اونا نبودن بيا!
ديگه كپ كرده بودم.درست چسبيده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم و پرسيدم:كي خونه نيستن؟
يك نگاه به اين ور و يك نگاه به اون ور كرد وگفت:امشب ساعت 10
ادامه مطلب

