تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

يك داستان بو دار!!!

 

بعد از ناهار همه داشتن تلويزيون نگاه ميكردن.مهمونا رو ميگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روي پاي من نشسته بود.

ما همگي خونه يكي از دوستان خانوادگي ناهار مهمون بوديم. بعد از خوردن يك غذاي چرب وگرم يك عده منچ بازي ميكردن! يك عده تلويزيون مي ديدن. يك سري هم حرفهاي خاله زنكي رو دنبال ميكردن.

جاتون خالي ناهار هم فسنجون بود ويك غذاي شمالي به نام باقالا قاتق.من كلا از شويد خوشم نمياد و به خاطر همين نميخواستم باقالاقاتق بخورم اما ميزبان اصرار داشت كه اين غذا خيلي خوشمزه است .شويد هم علاوه بر بوش وعطرش باد شكن هم هست


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 18:0 با موضوع: یک داستان بو دار | لينک ثابت |