تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

يك داستان آبدار!!!

 

آقا منوچهردقيقا دو ماه و13 روز پيش به محله ما اثاث كشي كردو دقيقا از دو ماه و13 روز پيش من عاشق دخترش شدم. دقيقا همون موقعي كه ديگ مسي رو با مادرش كشون كشون ميبرد خونه!

اونا تقريباروبرو خونه ما كه نه ! 3 خونه اون ورتر رو خريده بودن و كار منم از اون روز به بعد اين بود كه از پشت پنجره كشيك بدم تا كي دختر آقا منوچهر بيرون بياد تا من دوباره ببينمش!

اما فقط مشكل كار يكجا بود و اونم اينكه آقا منوچهر خيلي با كلاس بود . اون كجا و من كجا؟اون با روبدوشان آشغالها رو مياورد جلو در اما من با عرق گير ركابي و پيژامه راه راه!اون پيپ لب دهنش بود و من يك تيكه چوب خشك.اون شق ورق وسيخكي راه ميرفت اما من خرت خرت وشل وول كفشم رو ميكشيدم رو زمين.نميدونم من كه تو خونشونو نديدم شايد غذا رو هم با چنگال بخورن!

تو اين مدت دو ماه و13 روز همه همسايه ها از  آقا منوچهر و خانوادش و كلاسشون حرف ميزدن منكه نديدم ونشنيدم اما ميگفتن كه دخترشون ساكسيفون ميزنه اما من چي؟نهايتش ميتونم با پشت قابلمه ضرب بگيرم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 8:27 با موضوع: یک داستان آبدار | لينک ثابت |