تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
یکشنبه یکم مهر 1386

آدم فروش!!!

 

هفته ديگه امتحانات آخر ترم آخرين ترمم شروع ميشد.اما من يكبار هم سر كلاس حقوق نرفته بودم.با خودم تصميم گرفتم كه به آخرين جلسه كلاس برم تا هم با استادََ هم با جو و هم با نوع سئوالات آشنا بشم. هر چند كه جزوه كلاس رو داشتم و كمي هم خونده بودم.

از بد حادثه وقتي خواستم كه در آخرين جلسه درس شركت كنم وسط راه ماشينم خراب شد وبا تاخير زياد به كلاس رسيدم.دقيقا همون موقعي كه كلاس داشت تموم ميشد.

 با پر رويي در زدم و از استاد اجازه نشستن خواستم.استاد مادر مرده با ديدن من تعجب كرد و فكركرد شايد من اشتباه آمدم به خاطر همين پرسيد:ببخشيد آقا!مطمئني درست آمدي؟ من كه شما رو بياد نميارم"

باز هم با پر رويي گفتم "اختيار داري استاد من فلاني هستم هميشه هم اون گوشه كلاس ميشينم چطور من رو بياد نمياريد؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 12:22 با موضوع: آدم فروش | لينک ثابت |