تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
چهارشنبه هفتم شهریور 1386

آواز دهل!!!

 

چند سال پيش به اتفاق 2تا از دوستان راهي شمال شديم البته اون موقع چون بنزين سهميه بندي نبود سعي ميكرديم كه از موقعيتها به بهترين نحو استفاده كنيم

روز اول  هوس كرديم كه غروب افتاب را كنار دريا تجربه كنيم آخه تو رمانهاي عاشقانه زياد از اين فضاها خوانده بوديم

كنار دريا خيلي حال ميداد.لحظات هم براي خودش سپري ميشد ما هم سه جوان عذب اوقلي كنارساحل پتو پهن كرده بوديم وبر روي آن چمباتمه  نشسته بوديم از اينكه ميديديم خورشيد تنها به خونه اش ميره احساس همدردي ميكرديم..تا آمديم بجنبيم هوا تاريك شد يكي از بچه ها پيشنهاد داد كه يكنفر كنار وسايل بماند و رو پتو بنشيند و دو نفر ديگه بروند واسباب شام را تهيه كنند. از قضا در اين قرعه كشي مقرر شد كه من وظيفه حراست از پتو را به عهده داشته باشم

بچه ها رفتن و من بجاي نشستن رو پتو تصميم گرفتم دراز بكشم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 10:43 با موضوع: آواز دهل | لينک ثابت |