با عرض خداحافظی با تمام دوستان خوبم به اطلاع میرسونم:
این وبلاگ برای همیشه درش گل گرفته شد!!!

اگر برای اولین بار به این وبلاگ آمده اید حتما خاطرات گذشته نق نقو رو بخونید!!!
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
یادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام

******** سال نو مبارك ********
سال نو را به تمام دوستان صمیمی و مشوقان حقیقی ام از جمله(بدون هیچ ترتیبی):استادم م.م -ماندا-فریباـکیانوش-مرتضی-پیر پسر-ارمغان-کاتالیا-باران-دایی احمد-احمد-نیلسا-فاطمه- اون یکی فاطمه-افسانه-صبا-فاطیما-دیوار-خود ایلیا-غروب-غریبه-ناشناس-حسینعلی قربانت شم-مونث عاصی-سیرت-مریم-مهتاب-راحیل خانوم-ماهی سیاه کوچولو-هم نفس-سیمین-رخ سه بهمنی-نیلو-سایه درخت-خانوم گل-مرجان-طاها-سمیه-پارا-اتتا-بهاروبهنام-یاسمن-مهشید-احسان-منتظر-نهاله-دوست نهاله-سحر-نازنین-پسر بجنوردی-نقش قلب-سارینا-ناقلا-بانو-هاشیم -مهتاب -الهام-بهونه-کتایون و... کلیه دوستانی که با حضورشون من رو دلگرم کردندونامشون نیامد تبریک میگویم و آرزوی سال موفقیت آمیزی برای همه خواننده های این وبلاگ دارم
فریاد در اتوبان!!!
خواندن این خاطره برای افرادی که قلب ضعیف دارند توصیه نمیشود!!!
افسانه میگفت:تو چرا زیر چشمت جای چنگه؟نکنه تو دوست دختر داری؟ اصلا نکنه قصد تجاوز به اون رو داشتی اون استقامت کرده؟یا اینکه نکنه با تو مخالفت کرده تو هم دست روش بلند کردی؟نکنه فردا تو زندگی ایندمون هم میخوای دست رو من دراز کنی؟نکنه خودت رو زدی به مظلومی و میگی من خودم رو وفق علم کردم و استاد ریاضی هستم و تخصصم هم دو اتحاد اوله!!!
هی گفت نکنه,نکنه,نکنه,که مجبور شدم اصل ماجرا رو براش تعریف کنم. شما هم که دیگه خودی هستید و از رازهای پیدا ونهان من خبر دارید پس اینم روش:
ادامه مطلب
فریاد در شب!!!
به این خانم کمک کنید!
با صدای ملتمسانه ای که همراه با ضجه و تهدید بود واز ته وجودش بلند میشد فریاد میزد"نگه دار عوضی...بی پدر و مادر ... نامرد..لات بی سر و پا ...بی غیرت... اگه نگه نداری خودم رو بیرون میندازم."
نه! اشتباه نکنید! این کلمات رکیک مربوط به یک دختر جوان زیبای در شرف تجاوز نیست که از من خواسته باشه که بهش رحم کنم و اون رو ندزدم.بلکه این جملات مربوط به...
ادامه مطلب
ووی ددم یاندی!!!
یک خاطره از بابام!!!
بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.
دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.
بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:
ادامه مطلب
عشق به اندازه یک سیگار!!!
این خاطره به ما میاموزد که هیچ وقت دروغ نگوئیم!!!
وقتی نشست تو ماشینم بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.
همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارم
ادامه مطلب
یک شب برفی!!!
اصلا من شانس درس دادن ندارم. هر کی ندونه شما خوب میدونید که اون دفعه میخواستم ریاضی یاد بدم که چه بلای سرم امد(وقتی معلم ریاضی شدم). یک بارهم که اون ماجرای سوتی دادن تو رستوران پیش امد(مال من مال تو )و حالا اینم سومیش:
ادامه مطلب
انتقام تند در شب!!!
تقدیم به تمام عزیزانی که عشقشان موجب آمدنم شد
یا لبش رو گاز میگرفت یا دندونهاش رو به هم میسابید.یا سیاهی چشماش محو میشد یا چشمهاش رو به هم فشار میداد. صداهای عجیب غریب از خودش در میاورد. هی پاهاش رو به هم میمالید و ناله میکرد.
ادامه مطلب
یکشنبه بعد منتظرتونم
با احترام به همه دوستهای خوبم اعلام میکنم بی صبرانه منتظر یکشنبه ۲۱ بهمن هستم
خودتون میایید که هیچ دست فک وفامیل دوست واشنا رو هم بگیرید و بر دارید وبیایید!!!
یک خاطره جدید و داغ براتون کنار گذاشتم!!!
شوخی با یا بی مزه!!!
حالا که اینجور شد بعد از محرم بازهم خاطرات علی نق نقو را از سر میگیرم
من علی نق نقوام !!!من جنتلمن واقعی نیستم!!!
دیشب وقتی کامنتهای آخرین مطلبم را چک کردم شوکه شدم چون یکنفر خبر داده بود که من یک وبلاگ جدید راه انداخته ام وقتی به ادرس مراجعه کردم وبلاگی را شبیه همین وبلاگ دیدم که با اسم من مطلب زده و جالب ان که در عرض ۲۴ ساعت ۴۰ کامنت هم دریافت کرده اینجا
راستش از دیشب تا حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! خوشحال از اینکه انقدر یار وفادار دارم که دیگران با اگاهی از این مطلب میخواهند از موضوع سوء استفاده کنند! یا ناراحت باشم که چرا توسط یک ناشناس با یک عمل غیر اخلاقی که حتما در اینده لو خواهد رفت به شعور مخاطبان توهین شود
به خاطر همین یک کامنت اعتراضی در وبلاگ جدید گذاشتم که بعد از لحاظاتی علی نق نقو جدید با اعلام اینکه قصد شوخی داشته به نوعی جدی نبودن کارش را گوشزد کرد
حالا که اینطور شد من هم این شوخی را میپذیرم و باز هم حالا که اینطور شد با توجه به کامنتهای دوستان بسیار بسیار عزیزم که بدون توجه به نوع نثر به راحتی این دروغ را پذیرفته بودن اعلام میکنم:
بعد از ماه محرم با احترام به همه دوستانم مجددا با خاطرات نق نقو در خدمتتان خواهم بود
در خصوص وبلاگ جدید هم بعدا تصمیم میگیرم
از قدیم گفتن عدو سبب خیر میشود هرچند که آن کسی که آن وبلاگ جعلی را زده حتما از دوستانم هست و من همین الان هم به خاطر شجاعتش در اظهار حقیقت تشکر میکنم چون او مرا تشویق به دوباره امدن کرد
دمش گرم!!!
وداع آخر!!!
همگی خوش آمدید
از آنجا که علی نق نقو اهل پارتی بازی نیست پس از آنکه قرار شد انوشیروان کنگرلو و کریستین امانپور با این بزرگ مرد عرصه طنز تاریخ ایران گفتگو کنند تصمیم بر این شد که سایر رسانه ها ی بین المللی هم در این کنفرانس خبری شرکت کنند که با هم مشروح آنرا میخوانیم:
بی بی سی:شما از چه زمانی طنز را شروع کردید؟
نق نقو:من از بچگی اهل طنز بودم مثلا جام رو خیس میکردم و از حرص خوردن مادرم کلی میخندیدم اون موقع بود که فهمیدم استعداد طنز دارم!!
امانپور:دیگران هم از کار شما خند شون میگرفت؟
نق نقو:بستگی داشت. مثلا پدرم بهم پول میداد تا به دوستاش فحش خواهر ومادر بدم بعد هم کلی میخندید و قربون صدقه شیرین کاریهام میرفت!!
صدای امریکا:این همه شیرین کاری رو از کجا آوردی؟
نق نقو:من با رادیوهای مخالف نظام مصاحبه نمیکنم!
ادامه مطلب
تیک عصبی!!!
یک درس آموزنده برای اونایی که رو نگاهشون هیچ کنترلی ندارن!!!
یک فیلسوف شهیر شرق میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون شما حواستون به اونها نیست اونها هم حواسشون به شما نباشه!!!
عمو کوچیکم زنگ زد که اگه آب دستته زمین بگذار و همین شب جمعه بیا همدان. چون ما یک مهمونی گرفتیم و تو این مهمونی دختر خاله زن عموت رو هم دعوت کردیم تا به این بهونه شما دوتا کبوتر همدیگه رو ببینید شاید گره از بخت جفتتون باز بشه!
ادامه مطلب
نقش دوم!!!
با ادای احترام به مرتضی عقیلی!!!
اونقدر زشت و بی ریخت و بی قواره بود که فکر نکنم تو زمان بچگیش برای یکبار هم که شده مادرش به هوا پرتش کرده باشه و ازش یک بوس گرفته باشه!.حالا نه که خیلی خوشگل بود برام عشوه شتری هم میامد!!!
من اونقدر هم بد سلیقه نبودم که این بار عاشق یک همچون عتیقه ای شده باشم. اما میخواستم ادای مرتضی عقیلی رو تو فیلمهای فارسی در بیارم ویا مثل فیلمهای هندی به جای یک نقش دوم به کمک نقش اول داستان بیام!!!
ادامه مطلب
بد شگون!!!
آیا باخوندن این مطلب نظر دکترمطلب قبلی رو تائید میکنید؟!!!
درسته که پدر خدا بیامرزش اون موقع که زنده بود با ازدواج من و پری مخالف بود و دائم میگفت که من دست وپا چلفتی وشیرین عقلم ,اما این دلیل نمیشد که من بخوام انتقام بگیرم و مجلس ختمش رو بهم بزنم.تازه اونم منی که اولین نفر مشکی پوشیده بودم و اونقدر سر خاکش به سر و روم زدم که همه من رو با اون پسر لندهورش اشتباه گرفته بودن.حتی وضع طوری شده بود که چند نفر زیر بغلم رو گرفته بودن و به من بعنوان پسر همسایه اشون تسلی میدادن!!!
ادامه مطلب
سر درد پر درد سر!!!
اگه دنبال طنز میگردید این مطلب رو نخونید!!!
دور از جون شما,دور از جون شما,نمیدونم چرا آدمها دوست دارن بعضی موقعها خودشون رو چس کنن!(ببخشید مودبانش نمیدونم چی میشه!). یکی از این آدمها هم خودمم. حالا من خودم رو برای کی چس کرده بودم؟ خوب معلومه دیگه طبق معمول برای یکی از دخترهای دانشگاه!برای چی؟ خوب معلومه دیگه حالا که نمیخواستم جاذبه جنسی ام رو به رخش بکشونم حداقل باید یک جور توجهش رو به خودم جلب میکردم.حالا نتیجه اش چی شد؟خوب معلومه دیگه ادامه مطلب رو بخونید طبق معمول معلومه دیگه!!!
ادامه مطلب
تنها صداست که میماند!!!
این مطلب هیچ ربطی با شعر فروغ خودمون نداره!!
اون که مرد نبود تا لازم باشه ختنه کنه. فقط کافی بود یک "اشهد"بگه و کار تموم بشه.چون زن بود نه درد ختنه رو داشت نه ترسش که بخواد بهونه بیاره . فقط باید قبول میکرد .برای اسمش هم فکر کرده بودم ژانت رو میکردیم ژاله!
دیگه خسته شده بودم چون هر روز غروب به محض تاریک شدن هوا خودم رو به کنار پنجره میرسوندم اول تکیه میدادم به دیوار به قاعده 13 تا 20 سانت پرده رو میزدم کنار و از همون درز نگاهش میکردم.موهاش تا کمرش بود و اون شالی که به جای روسری میگذاشت فقط یک پنجم موهاش رو میپوشوند. واون با روپوشش که همیشه دکمه هاش باز بود به مردم آمپول میزد!
ادامه مطلب
من و دختر محمود آقا !!!
قابل توجه دوستانی که نمیگذارن سرمون تو لاک خودمون باشه!
مادرم همونجا میره روضه که فاطی خانوم,زن یکی از مسئولان کشور که اتفاقا وبلاگ نویس پر سر و صدای هم هست میره روضه. مادرم با نشست و برخاست با فاطی خانوم جدیدا پا تو یک کفش کرده که علی جونم به جای چشم چرونی و یللی تللی باید دختره یک آدم سیاسی رو بگیره.میگم آخه من آدم سیاسی از کجا گیر بیارم که دخترش رو بگیرم. میگه دختر محمود آقا که مقام خوبی هم تو کشور داره رو برات میگیریم. میگم مادر من, من یک عمره تو اتوبوس,کناره پنجره,و تو دانشگاه جاذبه جنسی ام رو به رخ این واون کشیدم تا بلکم عاشق بشم بعد زن بگیرم آخرش هم که نتونستم حالا بلند شم عاشق یک دختره که ندیدم ونشناختم بشم؟اونم
ادامه مطلب
مزقون چی!!!
من آخرش نفهمیدم این قانون سهمیه بندی بنزین تو ایران فقط برای من یک نفره؟ چون هرچی نگاه میکنی خبری از کم شدن ترافیک و خلوتی خیابون ها نیست. مثل اینکه فقط من یکنفر هستم که برای جلو گیری از آلودگی هوا و حل معضل ترافیک باید ماشینم رو تو پارکینگ بزارم و خودم برای رسیدن به مقصد از اتوبوس و مترو آویزون بشم!
نه اشتباه نکنید!هر چندکه بعضی دوستان در کامنت خصوصی از من خواسته اند از استعدادم!!! در زمینه طنز سیاسی استفاده کنم اما باید عرض کنم که کور خوندید من زندون برو نیستم و این هندونه ها زیر بغل من نمیره من همون رویه خودم رو ادامه میدم میگید نه ادامه مطلب رو بخونید!
ادامه مطلب
داماد 45 دقیقه ای!!!
با ادای احترام به حاج یونس فتوحی!!!
حدود 60 الی 70 سال سن داشت. و با وجود اینکه هر روز کلاه گیسش رو طبق مدلهای روز عوض میکرد و یک دست دندون مصنوعی ردیف گذاشته بود و داده بود پوستش رو هم کشیده بودن اما بازم 60 الی 70 سال رو نشون میداد.
تو اداره حکم پیشکسوت همه رو داشت. کسی هم به رندی و زرنگیش شکی نداشت.اسمش آقای صادقی بود.یک روز صدام کردوپرسید"فلانی تو چرا زن نمیگیری؟تو که ازجاذبه جنسی ات همه تعریف میکنن "
منم در جوابش گفتم"آخه کی حاضر میشه زنش رو بده به من؟
ادامه مطلب
ضربه فني!!!
خواندن اين مطلب براي كليه سنين بلاء مانع است!!!
هر كي من رو نشناسه شما كه خوب ميشناسيد.آخه تا حالا كي خونديد يا شنيديد كه من يك خم كسي رو گرفته باشم يا كسي رو روي پل برده باشم يا خداي نكرده دست تو سگك كسي كرده باشم. آخه اصلا اين حرفها به من مياد؟
نه مطلب قبلي رو فراموش كنيد.پس از اون گندي كه تو پست قبلي زدم دوست ندارم كه ذهنتون جاهاي بد بره پس بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب.
ادامه مطلب
اعتراف !!!
خواندن اين قسمت براي افراد زير 18 سال و بالاي18
سال به هیچ عنوان توصيه نميشود!
با دست راست محكم زد زير گوشم و گفت"قباحت داره،خجالت داره،شرم وحيا هم خوب چيزيه، آخه چقدر بي چشم و رو، آخه آدم هم اينقدر چشم نا پاك ميشه!!"
اعتراف ميكنم وقتي ميخواستم به دختر همسايه رياضي ياد بدم نيتم انچنان هم صادقانه نبود(وقتی که معلم ریاضی شدم).قبول دارم وقتي يك باد نا خواسته ازم در رفت به نا حق!!! به گردن خواهر زاده ام انداختم.(یک داستان بو دار)ميدونم نبايد به دختر مردم ميگفتم "هم دردت مياد هم خوشت مياد"(بی شعور)ميدونم كه براي زدن موي زير بغلم نبايد فكر ميكردم كه يك پارتيزانم!مضرات یا مزایای واجبی اما خدائيش اين بار قبول كنيد كه من بي تقصير بودم.
هي تمركز كردم. هي فكر كردم الان در دل كويرم ، تشنه و گرسنه از دور سراب ميبينم.اما نشد. به خودم القا كردم كه در قطب شمالم و هيچ اكسيموئي هم كنارم نيست و يك خرس قطبي هم دنبالم كرده اما بازم نشد
ادامه مطلب
تشبيه شاعرانه!!!
خواندن این مطلب برای کسانی که میخواهند قرار ازدواج بگذارند توصیه میشود
اصلا ازش خوشم نمیامد.شل شل حرف میزد.وقتی میخندید دهنش مثل یک گاله تا آخر باز میشد. هیکل نا فرمی داشت.سایز ابعاد مختلف بدنش با هم نمیخوند!!!تازه چند برادر لات و شرور هم داشت که اگه فردا با هم ازدواج میکردیم اگه تقی به توقی میخورد حتما مثل پوستر به دیوار میچسبوندنم..اما چه کنم که مادرم با مادرش قرار گذاشته بود که بچه هامون یک روز بیرون خونه همدیگه رو ببینند وبیشتر با هم حرف بزنن شاید از هم خوششون بیاد.
خوب منم باید چکار میکردم از قدیم گفتن گوش دادن به حرف مادر از واجباته!
مادرم میگفت وقتی داری میری به خودت خوب برس و سعی کن که جاذبه های جنسی خودت رو به رخش بکشی !!!
ادامه مطلب
مال من و مال تو!!!
حالا مانتو هاي رنگارنگش هيچ،اما روزي با يك ماشين مدل بالا ميامد دانشگاه.از لحاظ زيبائي هم خدائيش چيزي كم نداشت بطوريكه تمام پسرهاي دانشكده به نوعي ميخش بودن.!
يك روز از سر كلاس آ مدم بيرون كه گلاب به روتون برم دستشويي.وقتي از دستشويي بيرون آمدم ديدم اونهم از كلاس بيرون زده و تو محوطه ايستاده.منم به خاطر اينكه جاذبه جنسي ام رو به رخش بكشم بدون اونكه بهش توجهي نشون بدم از كنارش رد شدم كه يكمرتبه صدام كرد.
خدايا چه لحظه با شكوهي بود!اون از من خواست كه بهش رياضي ياد بدم!!!!منكه تجربه بدي ازتدريس !رياضي داشتم
ادامه مطلب
مضرات یا مزایای واجبی!!!
سر گروهبان با عصبانيت داد ميكشيد:" یا الله !همه لخت شيد ودست راستتان رو بالا ببريد!"
نه! نگران باشيد منظور سر گروهبان لخت كامل نبود اون ميخواست كه ما لباسهاي نيم تنه بالا رو كامل در بياريم كه ما هم امرش رو اطاعت كرديم.وبه نظم تو صف ايستاديم.
من نفر سوم صف بودم. سرگروهبان روبروي نفر اول ايستاد. يك مرتبه صداي اوخ بلند شد.صداي اوخ مربوط به سرباز اول بود كه ساق پاش مورد اصابت پوتين سرگروهبان قرار گرفته بود.سر گروهبان به ارشد گروه گفت:"براي اين مرتيكه 48 ساعت اضافه خدمت يادداشت كن " بعد رو به همون سرباز كرد و گفت"آخه مرتيكه اين زير بغله يا لونه عقابه؟!مگه واجبي يا تيغ قحطيه يا ميخواي مدل غربي موهاي زير بغلت رو فر بدي؟!"
ادامه مطلب
بی شعور!!!
- بي شعور!،ديگه نميخوام ببينمت!!!
اين جمله رو يكي از دخترهاي دانشكده به من گفت.خوب البته حقم داشت بنده خدا.چون وقتي آدم داره درباره يك موضوع صحبت ميكنه بايد يك ذره شعور داشته باشه.بايد ببينه چي از دهنش بيرون مياد. همينطور الكي كه نميشه.درست مثل بعضي سخنرانها كه موقع خطابه رو به جمعيت ميگن"مواظب باشيد با يك چوب رونده نشيد."در حاليكه اين مثال كاركردش براي گاو وگوسفنده كه چوپان اونها رو با يك چوب اين ور و اون ور ميكنه!!!
ادامه مطلب
آدم فروش!!!
هفته ديگه امتحانات آخر ترم آخرين ترمم شروع ميشد.اما من يكبار هم سر كلاس حقوق نرفته بودم.با خودم تصميم گرفتم كه به آخرين جلسه كلاس برم تا هم با استادََ هم با جو و هم با نوع سئوالات آشنا بشم. هر چند كه جزوه كلاس رو داشتم و كمي هم خونده بودم.
از بد حادثه وقتي خواستم كه در آخرين جلسه درس شركت كنم وسط راه ماشينم خراب شد وبا تاخير زياد به كلاس رسيدم.دقيقا همون موقعي كه كلاس داشت تموم ميشد.
با پر رويي در زدم و از استاد اجازه نشستن خواستم.استاد مادر مرده با ديدن من تعجب كرد و فكركرد شايد من اشتباه آمدم به خاطر همين پرسيد:ببخشيد آقا!مطمئني درست آمدي؟ من كه شما رو بياد نميارم"
باز هم با پر رويي گفتم "اختيار داري استاد من فلاني هستم هميشه هم اون گوشه كلاس ميشينم چطور من رو بياد نمياريد؟
ادامه مطلب
يك داستان آبدار!!!
آقا منوچهردقيقا دو ماه و13 روز پيش به محله ما اثاث كشي كردو دقيقا از دو ماه و13 روز پيش من عاشق دخترش شدم. دقيقا همون موقعي كه ديگ مسي رو با مادرش كشون كشون ميبرد خونه!
اونا تقريباروبرو خونه ما كه نه ! 3 خونه اون ورتر رو خريده بودن و كار منم از اون روز به بعد اين بود كه از پشت پنجره كشيك بدم تا كي دختر آقا منوچهر بيرون بياد تا من دوباره ببينمش!
اما فقط مشكل كار يكجا بود و اونم اينكه آقا منوچهر خيلي با كلاس بود . اون كجا و من كجا؟اون با روبدوشان آشغالها رو مياورد جلو در اما من با عرق گير ركابي و پيژامه راه راه!اون پيپ لب دهنش بود و من يك تيكه چوب خشك.اون شق ورق وسيخكي راه ميرفت اما من خرت خرت وشل وول كفشم رو ميكشيدم رو زمين.نميدونم من كه تو خونشونو نديدم شايد غذا رو هم با چنگال بخورن!
تو اين مدت دو ماه و13 روز همه همسايه ها از آقا منوچهر و خانوادش و كلاسشون حرف ميزدن منكه نديدم ونشنيدم اما ميگفتن كه دخترشون ساكسيفون ميزنه اما من چي؟نهايتش ميتونم با پشت قابلمه ضرب بگيرم!
ادامه مطلب
يك داستان بو دار!!!
بعد از ناهار همه داشتن تلويزيون نگاه ميكردن.مهمونا رو ميگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روي پاي من نشسته بود.
ما همگي خونه يكي از دوستان خانوادگي ناهار مهمون بوديم. بعد از خوردن يك غذاي چرب وگرم يك عده منچ بازي ميكردن! يك عده تلويزيون مي ديدن. يك سري هم حرفهاي خاله زنكي رو دنبال ميكردن.
جاتون خالي ناهار هم فسنجون بود ويك غذاي شمالي به نام باقالا قاتق.من كلا از شويد خوشم نمياد و به خاطر همين نميخواستم باقالاقاتق بخورم اما ميزبان اصرار داشت كه اين غذا خيلي خوشمزه است .شويد هم علاوه بر بوش وعطرش باد شكن هم هست
ادامه مطلب
وقتي كه معلم رياضي شدم!
قلبم تلپ تلپ ميزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتي ازم پرسيد به من رياضي ياد ميدي (يكي از دخترهاي همسايمون رو ميگم)با دست پاچگي گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تاي اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولي ميشد توش ميموندم.انتگرال و ديفرانسيل هم كه به كل تعطيل بود اما ديگه نميشد زيرش زد.مرد و قولش!!!
پرسيدم:كي؟كجا؟
گفت:خوب بيا خونمون!
گفتم:عه جلوي مامان و بابات؟ منكه روم نميشه!
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتي اونا نبودن بيا!
ديگه كپ كرده بودم.درست چسبيده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم و پرسيدم:كي خونه نيستن؟
يك نگاه به اين ور و يك نگاه به اون ور كرد وگفت:امشب ساعت 10
ادامه مطلب
وقتي كه من دكتر شدم!!!
خدا بيامرز مادر بزرگم86 سال عمر از خدا گرفت واز اين مدت 66 سالش هم در تهران زندگي كرد اما به ادعاي بزرگان فاميل لهجه اش تاآخر عمر با اون روزي كه آمده بود تهران هيچ فرق نكرده بود كه نكرده بود!
يك روز كت و شلوار پوشيده وكراوات وعطر وادكلن و ژل زده اماده رفتن به يك مجلس عروسي بودم كه زنگ زدن و خبر دادن كه مادر بزرگم در بيمارستان بستري شده .منكه به واسطه عشق به مادر بزرگم حسابي نگران شده بودم تصميم گرفتم قبل از رفتن به عروسي يك سر به بيمارستان بزنم.
ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود. طبعا ساعت ملاقات نبود . تعدادي هم با نگهبان مشغول چانه زني بودن تا به يك طريق از مرز نگهباني رد بشن و از بيمارشان عيادت كنن. منهم كه معمولا روحيه خجالتي همراه با شرم وحيا دارم!فكر كردم چطور ميشه از اين سد انساني رد بشم كه يك مرتبه نقشه پليدانه اي به ذهنم رسيد!
ادامه مطلب
نابغه همه چيز فهم!!!
غير از متصدي كتابخانه من و يك دختر خانم (كه از اتفاق فهميدم كه همسايمونه ) به عنوان مراجعه كننده حضور داشتيم.من روزنامه ورزشي ميخوندم! دختر خانم يك كتاب قطور جلوش باز بود!
چند دقيقه نگذشته بود كه آن دختر خانم به طرفم آمد وبا شرم همراه با ناز دخترانه پس از سلام گفت:افاي فلاني (يعني من!)شنيدم شما اطلاعات عموميتون خيلي خوبه. الان كتاب ميخوندم كه معني يك كلمه اش رو نميدونم .ميشه كمكم كنيد؟
من كه هنوز از شوك اين تحويل بازار خارج نشده بودم با غرور همراه با تواضع گفتم"چرا كه نه"
او پرسيد:شما معني ژئو فيزيك رو ميدونيد؟
من كه املاي كلمه بالا رو هم با زور بلد بودم با عجز وقياقه اي كه انگار كلمه رو فراموش كردم شروع به من من كردم . طرف كه راضي به خجالت من نبودبلافاصله زحمتم رو كم كرد و گفت:فكر كنم "ژئو"ميشه جغرافيا و "فيزيك "هم ميشه موقعيت اشيا!!!
ادامه مطلب
رشته روزنامه نگاری
دانشگاه آزاد سلام !
من آمدم
مناظره در سونا!!!
تو این وضعیت بی بنزینی! که نمیشه با ماشین به گشت وگذار رفت استخر وسونا جای خیلی خوبیه . جاتون خالی(البته غیر از خانمهای محترم)منم سعی میکنم هفته ای حداقل یکبار تنی به آب و بخار بدم!
در فضای بسته سونای خشک دموکراسی عجیبی حاکمه!مو سفیدها وکچلها یکطرف جونها وبازم کچلها یکطرف دیگه پیرمردها یک گوشه کنار هم فراکسیونی تشکیل میدن وبا تعریف خاطراتی مثل بلیط اتوبوس دو زار گوشت بی استخوان کیلویی 5 زار و شرح کافه های لاله زار اونجای جوونها رو میسوزونن
ادامه مطلب
آواز دهل!!!
چند سال پيش به اتفاق 2تا از دوستان راهي شمال شديم البته اون موقع چون بنزين سهميه بندي نبود سعي ميكرديم كه از موقعيتها به بهترين نحو استفاده كنيم
روز اول هوس كرديم كه غروب افتاب را كنار دريا تجربه كنيم آخه تو رمانهاي عاشقانه زياد از اين فضاها خوانده بوديم
كنار دريا خيلي حال ميداد.لحظات هم براي خودش سپري ميشد ما هم سه جوان عذب اوقلي كنارساحل پتو پهن كرده بوديم وبر روي آن چمباتمه نشسته بوديم از اينكه ميديديم خورشيد تنها به خونه اش ميره احساس همدردي ميكرديم..تا آمديم بجنبيم هوا تاريك شد يكي از بچه ها پيشنهاد داد كه يكنفر كنار وسايل بماند و رو پتو بنشيند و دو نفر ديگه بروند واسباب شام را تهيه كنند. از قضا در اين قرعه كشي مقرر شد كه من وظيفه حراست از پتو را به عهده داشته باشم
بچه ها رفتن و من بجاي نشستن رو پتو تصميم گرفتم دراز بكشم
ادامه مطلب
تعطيلات و منچ!!!
خوب به سلامتي روز پنجشنبه هم تعطيل شد تا خلق الله بتونند بدون هيچ مشكلي وگردن كج كردن براي گرفتن مرخصي چند روزي رو در كمال رفاه و اسايش به خوشگذراني بگذرونند!!!
طيف وسيعي از هموطنان (البته بغير از زير خط فقريهاو دور و بر كانون اين خط)ميتوونند عليرغم گراني 30 درصدي قيمت بليط هواپيما اقصي نقاط كشور را براي مسافرت انتخاب كنند اگر بليط هم گيرشان نمياييد خوب دندشان نرم ميخواستن پولدار نشن حالا هم كه شدن برن از بازار ازاد كه اخيرا در فرودگاه تشكيل شده تهيه كنند بعدا هم مابالتفاوت قيمت بليط رو از هر طريقي از همون قشر زير خط فقري دريافت كنند
ادامه مطلب
رفيق بد وذغال خوب!
يك جوك قديمي هست كه ميگه :از طرف پرسيدن چطور شد كه معتاد شدي؟ گفت:امان از رفيق بد وذغال خوب!!!
من يك رفيق دارم كه خيلي معتاده اون خرجش سنگينه چون سه نوع مواد مصرف داره يكي تزريقي دوتاي ديگه هم دودي.يك روز اين رفيقم گفت:(بيا معتاد بشو)
گفتم(نه دوست دارم نه حوصله اش رو دارم)
دوستم گفت :اخه خيلي حال ميده
گفتم:اخه ميگن خماريش خيلي حال گيريه
دوستم گفت در عوض نئشگيش رو نديدي كلي حال مياره
ادامه مطلب
به خاطر يك لبخند!!!
زماني كه در ارتش مشغول گذران نظام وظيفه بودم يك روز به رسم معمول ما را به خط كردن تا ما را در قبال مريضيهاي مختلف واكسيناسيون كنند.يك گروه پزشكي در محوطه باز پادگان ايستاده بود ودر تيمهاي چند نفره به سربازهايي كه در دسته هاي مختلف به صف شده بودن واكسن ميزدند و ما هم تك تك وبا صف جلوي انها ميرفتيم وكمي شلوارمان را پايين ميكشيديم و همانطور سرپا سرپا در جلوي انظار آمپول ميخورديم.
اولين گروه پزشكي واكسن سالك را زد گروه دوم واكسن سل گروه سوم واكسن كزاز ميزد كه چشمتان روز بد نبينه در بين.آنها يك پرستار بسيار زيبا جلوه نمايي ميكرد
ادامه مطلب
وقتي به من تجاوز شد!!!
بيش از ظرفيت خانه امان مهمان داشتيم اخه يك عروسي بود وگروه گروه مهمان قد ونيم قد از ولايت برايمان امده بود به طوريكه شب جايي براي خوابيدن نداشتيم
مجبور شديم براي حل مشكل خواب طرح دريا را اجرا كنيم بنابر اين خانه را به دو قسمت زنانه ومردانه تقسيم كرديم. اينقدر جا كم بود كه در موقع خواب همه تو هم لوليده بودن بطوريكه اگه ميخواستي پهلو به پهلو بشي تقريبا غير ممكن بود. من هم از بخت بد بين دو تا از بستگان كه يكي مجرد بود واون يكي متاهل خوابيدم و اونقدر خسته بودم كه فكر نميكردم تا صبح از خواب بيدار شم
نيمه هاي شب بود كه احساس كردم يكي سينه هاي من رو نوازش ميده!!!
ادامه مطلب
كرمكي
آدم خوبه شهامت داشته باشه و اگر اشتباهي كرده مرد و مردونه بگه اره اقا حق با شماست از اين به بعد تكرار نميشه حتما كه نبايد مشت ادم رو بين چند نفر باز كنن و وقتي كه حسابي كنف شد و از زور خجالت سرخ شد قبول كنه كه اره بابا اشتباه شده!!!
يك نامه به دفتر نشريه امد كه نويسنده ان مدعي شده بود كه نامش "كرمي" ست اما ما اسم او را به اشتباه "كرمكي"قيدكرده ايم و از ما خواسته بود كه در اولين شماره از او دلجويي كنيم!!!
ادامه مطلب
يك كت وشلواري در مترو
ظريفي ميگفت:خارجيها يك روز به نياز ارتباط از راه دور پي بردند و اونقدر به خودشون فشار اوردن تا يك روز تلفن رو اختراع كردن.حالا چون نيازشون رفع ميشه از اون استفاده درست حسابي مي كنن اما ما ايرانيها نه اينكه قلپي به تلفن دست پيدا كرديم و نه اينكه نميدونستيم ارتباط راه دور چيه از تلفن براي مزاحمت ديگران استفاده ميكنيم يا زنگ ميزنيم فوت ميكنيم يا حرفهاي خاله زنكي ميزنيم يا ...
اين مقدمه چه ربطي به موضوع داره؟الان عرض ميكنم خدمتتون
ادامه مطلب
دکتر داریم تا دکتر!!!
مدیر عامل سخنرانی داشت.او در حین سخنرانی منتظر مهمان ویژه یعنی اقای دکتر... از مسولان کشوری بود به همین خاطر به مسئول روابط عمومی گوشزد کرده بود که یک نفر را مامور کند که به محض ورود اقای دکتر مدیر عامل را خبر کنند تا ایشان شخصا به استقبال اقای دکتر برود
رییس روابط عمومی هم یک نفر را مامور کرده بود تا در جلوی در ورودی به محض ورود دکتر رییس را مطلع ورییس هم مدیر را اگاه کند
ادامه مطلب
خرگوش و سینه خانم!!!
در یک فروشگاه ورزشی به عنوان حسابدار مشغول کار بودم.یک روز هنگام ظهر وقتی سایر همکاران مشغول صرف ناهار بوذن من پشت پیشخوان ایستاده بودم. محل استقرار فروشندها تقریبا به سورت یک راهرو تنگ بود که اگر تمام فروشنده ها سر جایشان بودن در یک خط زدیف میشدن.اما بچه ها در انتهای راهرو مشغول ناهار خوردن بودن چون مشتری تک و توک میامد.
ادامه مطلب
وقتي نق نقو گريه ميكند
تو واگن مترو چشم به چشم دماغ به دماغ شكم به شكم وكفش رو كفش نفر مقابل به هم ذل زده بوديم اما خداييش گوشمان جاي ديگه اي بود. جايي كه دو نفر همشهري اذري زبان با هم صحبت ميكردن.نوع احوال پرسي انها نشان ميداد كه سالهاست از هم بي خبر بودند.من بدون هيچ دخل وتصرف متن اين شنود غير اختياري را اختياري در اختيارتان ميگذارم:
ادامه مطلب
چطور به دنیا امدی
ما هم یک روز خبرنگار بودیم
اقای رییس که همون سردبیرمون هم میشد مرا صدا کردموضوع مصاحبه با یک شخصیت قدیمی بود که میتوانست اطلاعات تاریخی در اختیارم بگذارد
ادامه مطلب
وقتی مادرم خواب بود
با مادرم سوار بر اتوبوس بین شهری عازم شمال بودیم جاده های پر پیچ وخم و سر سبز برای مردم جذابیت نداشت انها همه خواب بودن اما مادرم بیدار او بیرون را تماشا میکرد![]()
ادامه مطلب
- یک نق نقوی تنبل امد
نه اینکه ما یک نویسنده حاذق و صاحب سبک و نام اورهستیم به همین
خاطرپیش خودمان کلی ناز قروغمیش میاییم وبا گذاشتن کلاس حاضر نیستیم دو خط یادداشت روزانه بنویسیم
از این رو منتظر بودیم تا یک پدر خدا بیامرزی که در مقام استادی حق زیادی بر گردن ما دارد برایمان وبلاگ بزند و دکمه های کیبرد را نشانمان بدهدوبگوید ما ترا بالای درخت بردیم حالا پریدن نوبت توست![]()
ادامه مطلب
