تبليغاتX
خاطرات یک نق نقو
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

فریاد در اتوبان!!!

 

خواندن این خاطره برای افرادی که قلب ضعیف دارند توصیه نمیشود!!!

 

افسانه میگفت:تو چرا زیر چشمت جای چنگه؟نکنه تو دوست دختر داری؟ اصلا نکنه قصد تجاوز به اون رو داشتی اون استقامت کرده؟یا اینکه نکنه با تو مخالفت کرده تو هم دست روش بلند کردی؟نکنه فردا تو زندگی ایندمون هم میخوای دست رو من دراز کنی؟نکنه خودت رو زدی به مظلومی و میگی من خودم رو وفق علم کردم و استاد ریاضی هستم و تخصصم هم دو اتحاد اوله!!!

هی گفت نکنه,نکنه,نکنه,که مجبور شدم اصل ماجرا رو براش تعریف کنم. شما هم که دیگه خودی هستید و از رازهای پیدا ونهان من خبر دارید پس اینم روش:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 7:38 با موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

فریاد در شب!!!

 

به این خانم کمک کنید!

 

با صدای ملتمسانه ای که همراه با ضجه و تهدید بود واز ته وجودش بلند میشد فریاد میزد"نگه دار عوضی...بی پدر و مادر ... نامرد..لات بی سر و پا ...بی غیرت... اگه نگه نداری خودم رو بیرون میندازم."

نه! اشتباه نکنید! این کلمات رکیک مربوط به یک دختر جوان زیبای در شرف تجاوز نیست که از من خواسته باشه که بهش رحم کنم  و اون رو ندزدم.بلکه این جملات مربوط به...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 8:5 با موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

ووی ددم یاندی!!!

 

یک خاطره از بابام!!!

 

بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.

دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.

بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 8:1 با موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه پنجم اسفند 1386

عشق به اندازه یک سیگار!!!

 

این خاطره به ما میاموزد که هیچ وقت دروغ نگوئیم!!!

 

وقتی نشست تو ماشینم بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.

همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی نق نقو در 8:17 با موضوع: | لينک ثابت |