يك داستان آبدار!!!
آقا منوچهردقيقا دو ماه و13 روز پيش به محله ما اثاث كشي كردو دقيقا از دو ماه و13 روز پيش من عاشق دخترش شدم. دقيقا همون موقعي كه ديگ مسي رو با مادرش كشون كشون ميبرد خونه!
اونا تقريباروبرو خونه ما كه نه ! 3 خونه اون ورتر رو خريده بودن و كار منم از اون روز به بعد اين بود كه از پشت پنجره كشيك بدم تا كي دختر آقا منوچهر بيرون بياد تا من دوباره ببينمش!
اما فقط مشكل كار يكجا بود و اونم اينكه آقا منوچهر خيلي با كلاس بود . اون كجا و من كجا؟اون با روبدوشان آشغالها رو مياورد جلو در اما من با عرق گير ركابي و پيژامه راه راه!اون پيپ لب دهنش بود و من يك تيكه چوب خشك.اون شق ورق وسيخكي راه ميرفت اما من خرت خرت وشل وول كفشم رو ميكشيدم رو زمين.نميدونم من كه تو خونشونو نديدم شايد غذا رو هم با چنگال بخورن!
تو اين مدت دو ماه و13 روز همه همسايه ها از آقا منوچهر و خانوادش و كلاسشون حرف ميزدن منكه نديدم ونشنيدم اما ميگفتن كه دخترشون ساكسيفون ميزنه اما من چي؟نهايتش ميتونم با پشت قابلمه ضرب بگيرم!
ادامه مطلب
يك داستان بو دار!!!
بعد از ناهار همه داشتن تلويزيون نگاه ميكردن.مهمونا رو ميگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روي پاي من نشسته بود.
ما همگي خونه يكي از دوستان خانوادگي ناهار مهمون بوديم. بعد از خوردن يك غذاي چرب وگرم يك عده منچ بازي ميكردن! يك عده تلويزيون مي ديدن. يك سري هم حرفهاي خاله زنكي رو دنبال ميكردن.
جاتون خالي ناهار هم فسنجون بود ويك غذاي شمالي به نام باقالا قاتق.من كلا از شويد خوشم نمياد و به خاطر همين نميخواستم باقالاقاتق بخورم اما ميزبان اصرار داشت كه اين غذا خيلي خوشمزه است .شويد هم علاوه بر بوش وعطرش باد شكن هم هست
ادامه مطلب
وقتي كه معلم رياضي شدم!
قلبم تلپ تلپ ميزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتي ازم پرسيد به من رياضي ياد ميدي (يكي از دخترهاي همسايمون رو ميگم)با دست پاچگي گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تاي اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولي ميشد توش ميموندم.انتگرال و ديفرانسيل هم كه به كل تعطيل بود اما ديگه نميشد زيرش زد.مرد و قولش!!!
پرسيدم:كي؟كجا؟
گفت:خوب بيا خونمون!
گفتم:عه جلوي مامان و بابات؟ منكه روم نميشه!
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتي اونا نبودن بيا!
ديگه كپ كرده بودم.درست چسبيده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم و پرسيدم:كي خونه نيستن؟
يك نگاه به اين ور و يك نگاه به اون ور كرد وگفت:امشب ساعت 10
ادامه مطلب
وقتي كه من دكتر شدم!!!
خدا بيامرز مادر بزرگم86 سال عمر از خدا گرفت واز اين مدت 66 سالش هم در تهران زندگي كرد اما به ادعاي بزرگان فاميل لهجه اش تاآخر عمر با اون روزي كه آمده بود تهران هيچ فرق نكرده بود كه نكرده بود!
يك روز كت و شلوار پوشيده وكراوات وعطر وادكلن و ژل زده اماده رفتن به يك مجلس عروسي بودم كه زنگ زدن و خبر دادن كه مادر بزرگم در بيمارستان بستري شده .منكه به واسطه عشق به مادر بزرگم حسابي نگران شده بودم تصميم گرفتم قبل از رفتن به عروسي يك سر به بيمارستان بزنم.
ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود. طبعا ساعت ملاقات نبود . تعدادي هم با نگهبان مشغول چانه زني بودن تا به يك طريق از مرز نگهباني رد بشن و از بيمارشان عيادت كنن. منهم كه معمولا روحيه خجالتي همراه با شرم وحيا دارم!فكر كردم چطور ميشه از اين سد انساني رد بشم كه يك مرتبه نقشه پليدانه اي به ذهنم رسيد!
ادامه مطلب
نابغه همه چيز فهم!!!
غير از متصدي كتابخانه من و يك دختر خانم (كه از اتفاق فهميدم كه همسايمونه ) به عنوان مراجعه كننده حضور داشتيم.من روزنامه ورزشي ميخوندم! دختر خانم يك كتاب قطور جلوش باز بود!
چند دقيقه نگذشته بود كه آن دختر خانم به طرفم آمد وبا شرم همراه با ناز دخترانه پس از سلام گفت:افاي فلاني (يعني من!)شنيدم شما اطلاعات عموميتون خيلي خوبه. الان كتاب ميخوندم كه معني يك كلمه اش رو نميدونم .ميشه كمكم كنيد؟
من كه هنوز از شوك اين تحويل بازار خارج نشده بودم با غرور همراه با تواضع گفتم"چرا كه نه"
او پرسيد:شما معني ژئو فيزيك رو ميدونيد؟
من كه املاي كلمه بالا رو هم با زور بلد بودم با عجز وقياقه اي كه انگار كلمه رو فراموش كردم شروع به من من كردم . طرف كه راضي به خجالت من نبودبلافاصله زحمتم رو كم كرد و گفت:فكر كنم "ژئو"ميشه جغرافيا و "فيزيك "هم ميشه موقعيت اشيا!!!
ادامه مطلب
رشته روزنامه نگاری
دانشگاه آزاد سلام !
من آمدم
مناظره در سونا!!!
تو این وضعیت بی بنزینی! که نمیشه با ماشین به گشت وگذار رفت استخر وسونا جای خیلی خوبیه . جاتون خالی(البته غیر از خانمهای محترم)منم سعی میکنم هفته ای حداقل یکبار تنی به آب و بخار بدم!
در فضای بسته سونای خشک دموکراسی عجیبی حاکمه!مو سفیدها وکچلها یکطرف جونها وبازم کچلها یکطرف دیگه پیرمردها یک گوشه کنار هم فراکسیونی تشکیل میدن وبا تعریف خاطراتی مثل بلیط اتوبوس دو زار گوشت بی استخوان کیلویی 5 زار و شرح کافه های لاله زار اونجای جوونها رو میسوزونن
ادامه مطلب
آواز دهل!!!
چند سال پيش به اتفاق 2تا از دوستان راهي شمال شديم البته اون موقع چون بنزين سهميه بندي نبود سعي ميكرديم كه از موقعيتها به بهترين نحو استفاده كنيم
روز اول هوس كرديم كه غروب افتاب را كنار دريا تجربه كنيم آخه تو رمانهاي عاشقانه زياد از اين فضاها خوانده بوديم
كنار دريا خيلي حال ميداد.لحظات هم براي خودش سپري ميشد ما هم سه جوان عذب اوقلي كنارساحل پتو پهن كرده بوديم وبر روي آن چمباتمه نشسته بوديم از اينكه ميديديم خورشيد تنها به خونه اش ميره احساس همدردي ميكرديم..تا آمديم بجنبيم هوا تاريك شد يكي از بچه ها پيشنهاد داد كه يكنفر كنار وسايل بماند و رو پتو بنشيند و دو نفر ديگه بروند واسباب شام را تهيه كنند. از قضا در اين قرعه كشي مقرر شد كه من وظيفه حراست از پتو را به عهده داشته باشم
بچه ها رفتن و من بجاي نشستن رو پتو تصميم گرفتم دراز بكشم
ادامه مطلب
تعطيلات و منچ!!!
خوب به سلامتي روز پنجشنبه هم تعطيل شد تا خلق الله بتونند بدون هيچ مشكلي وگردن كج كردن براي گرفتن مرخصي چند روزي رو در كمال رفاه و اسايش به خوشگذراني بگذرونند!!!
طيف وسيعي از هموطنان (البته بغير از زير خط فقريهاو دور و بر كانون اين خط)ميتوونند عليرغم گراني 30 درصدي قيمت بليط هواپيما اقصي نقاط كشور را براي مسافرت انتخاب كنند اگر بليط هم گيرشان نمياييد خوب دندشان نرم ميخواستن پولدار نشن حالا هم كه شدن برن از بازار ازاد كه اخيرا در فرودگاه تشكيل شده تهيه كنند بعدا هم مابالتفاوت قيمت بليط رو از هر طريقي از همون قشر زير خط فقري دريافت كنند
ادامه مطلب
رفيق بد وذغال خوب!
يك جوك قديمي هست كه ميگه :از طرف پرسيدن چطور شد كه معتاد شدي؟ گفت:امان از رفيق بد وذغال خوب!!!
من يك رفيق دارم كه خيلي معتاده اون خرجش سنگينه چون سه نوع مواد مصرف داره يكي تزريقي دوتاي ديگه هم دودي.يك روز اين رفيقم گفت:(بيا معتاد بشو)
گفتم(نه دوست دارم نه حوصله اش رو دارم)
دوستم گفت :اخه خيلي حال ميده
گفتم:اخه ميگن خماريش خيلي حال گيريه
دوستم گفت در عوض نئشگيش رو نديدي كلي حال مياره
ادامه مطلب

